یادداشت- در حاشیه شهر ارومیه محله هایی وجود دارد که از حافظه کوتاه‌مدت مسئولین هم پاک شده‌اند، حتی برای عکس‌های فریبنده انتخاباتی هم کسی اینجا را انتخاب نمی‌کند. برای تهیه گزارش راهی یکی از این محله‌ها می‌شوم، محله‌‌ای به اسم "لیان شامپو" به معنی مکان بی‌قانون!

قبل‌تر ها یک‌بار اینجا آمده بودم اما آدرس دقیق آن خاطرم نیست. در چند متری مقصد ایستاده‌ام، از همینجا صدای ناقوس فقر را می‌شنوم، نت‌های درهم‌آمیخته نامنظم که گوش‌ هر‌ شنونده‌ای را به درد می‌آورد، اما اینجا نه چشم به کار می‌آید و نه گوش، باید عمیق‌ترین بخش وجودت را برای دیدن و شنیدن آماده کنی، بخشی به نام استخوان.

بوی فاضلاب با گرمای آفتاب ترکیب طاقت‌فرسایی است، متراژ اکثر خانه‌ها از ۵۰ عبور نمی‌کند. در کنار جوی آب مرد میانسالی همنشین زباله‌های اطراف آن فضا شده، سیگار دود می‌کند و به زمین چشم دوخته، جلو رفته و آدرس را می‌پرسم، ” کی به شما گفته محله‌ای به این اسم وجود داره؟ ما اینجا این اسم رو نشنیدیم”. به شکل استادانه‌ای سعی می‌کند کلماتی که می‌گوید باور‌پذیر باشد اما شکست می‌خورد، به مسیر ادامه می‌دهم.

در راه بیشتر به اسم این مکان فکر می‌کنم، چرا به این اسم شناخته شده؟ شاید کمی جلوتر جواب این سوال به شکل حقیقتی ناگزیر به صورتم کوبانده شود. در ادامه راه بیشتر به صورت مردم نگاه می‌کنم، افراد کم‌بضاعت یک ویژگی در چهره‌شان مشترک است: ” عاری از هرگونه رنگ شادی.”

از زمان ورودم به این مکان چند دقیقه بیشتر نمی‌گذرد اما انگار چندین ساعت را اینجا گذرانده‌ام، کلافه‌ام، آفتاب انگار اینجا بیشتر می‌تابد، کلافه‌ترم می‌کند، پارادوکس‌های نامفهومی در سرم شکل می‌گیرد.

پسر بچه‌ای خوشحال از توپی که گل کرده از کنارم عبور می‌کند. خاک تمام لباسش را گرفته و معلوم نیست تا کجای گلویش پیش رفته، یک توپ پلاستیکی چند‌لایه و پر از وصله در دستانش می‌بینم، جویای آدرس می‌شوم ، نگاهم می‌کند، کمی فکر کرده و در آخر فقط یک کلمه جواب می‌دهد: ” نمی‌دانم “. چند قدم جلوتر می‌روم که از پشت سر صدایم می‌کند، موهایش را کنار زده می‌گوید: “دنبال چی می‌گردی؟ اونجا همه‌چی پیدا می‌شه”. انتهای همین راه یک کوچه به نظرم آشنا می‌آید، همانجاست، رسیده‌ام.

در خاکی‌های لیان شامپو هستم، ملموس ترین شکل فقری که تا به‌حال دیده‌ام را اینجا به نظاره ایستاده‌ام، خانه‌های مخروبه‌ای که در ندارند و فقط پارچه‌ای برای پوشاندن تیرگی داخل، در ورودی خانه نصب‌شده است، لباس‌های کهنه، راه خاکی و صدها نشانه دیگر فقر را با جزئیات به تصویر می‌کشد طوری که انگار قدم به سیاره دیگری گذاشته باشم.

کاش می‌شد با چشم‌های بسته ادامه دهم، چیزی را نبینم، صدایی نشنوم، ذات انسان چقدر در مقابل فهمیدن حقیقت ناتوان است، این را از سستی پاهایم می‌فهمم. به آسمان نگاه می‌کنم، همان شکلی‌ست که در همه‌جا می‌بینم، اما زمین؛ امان از زمین.

اعتیاد بی‌رحم‌ترین شکل خود را اینجا به رخ می‌کشد و فقر و فساد را به مبارزه می‌طلبد، این تصویر غم‌زده با جلوتر رفتن پررنگ‌تر می‌شود و بیشتر رنگ سیاهی به خود می‌گیرد و تصور این‌که در بخش‌های انتهایی زندگی جریان دارد سخت‌تر می‌شود.

چرا این تصاویر را هیچ نقاشی نمی‌کشد؟ به این فکر می‌کنم که حتی نوشتن راجع به اینجا بیهوده است، من در بطن فراموشی ایستاده‌ام، بطنی که نه می‌تپد و نه از حرکت می‌ایستد.

به گفته مدد‌کاران در انتهای پارک خانواده‌ای ۴ نفره زندگی می‌کنند که اعتیاد هر ۴ نفرشان را طعمه خود کرده و زندگی‌شان به تیره‌ترین شکل ممکن می‌گذرد، تاب دیدن این صحنه را ندارم، تا همین جا اکتفا می‌کنم، بر‌میگردم اما اگر روزی کسی آدرس لیان شامپو را از من بپرسد، من هم به یک جواب کوتاه بسنده می‌کنم؛ ” نمی‌دانم “.

ایمیل مستقیم: info@enekaseno.ir

دیدگاه شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. موارد الزامی نشانه‌دار هستند.*

*